بيش از اينها، آه، آري بيش از اينها ميتوان خاموش ماند . . . ميتوان ساعات طولاني با نگاهي چون نگاه مردگان، ثابت خيره شد در دود يك سيگار خيره شد در شكل يك فنجان در گلي بيرنگ، بر قالی در خطي موهوم، بر ديوار . . . ميتوان با پنجههاي خشك پرده را يكسو كشيد و ديد در ميان كوجه باران تند ميبارد كودكي با بادبادكهاي رنگينش ايستاده زير يك تاقي گاري فرسودهاي ميدان خالي را با شتابي پر هياهو ترك ميگويد . . . ميتوان بر جاي باقي ماند در كنار پرده، اما كور، اما كر ميتوان فرياد زد با صدائي سخت كاذب، سخت بيگانه «دوست ميدارم» . . . ميتوان در بازوان چيره يك مرد مادهاي زيبا و سالم بود با تنی چون سفره چرمين با دو پستان درشت سخت ميتوان در بستر يك مست، يك ديوانه، يك ولگرد عصمت يك عشق را آلود . . .